تبلیغات
Left In Torment - دوریِ دوستی ها
 
درباره وبلاگ


من،کوچک ذره ای از زمان و مکان این جهانم،به دنبال آنکه چرا به اینجا احضارم کرده اند،چند روزی در این وادی سر کرده ام،دوست دارم بعد از این هایم را به دست خود بسازم...درد و دل هایم و دوست داشتنی هایم را اینجا با شما در میان خواهم گذاشت...


مدیر وبلاگ : رهّاب
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
به عقیده شما،کدام یک در بیان احساسات گویاتر است؟






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Left In Torment
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 20 دی 1390 :: نویسنده : رهّاب
این مردم از نجابت چه می دانند؟ از سادگی چه می فهمند؟ گرچه حق دارند؛
سایه ی برج ها بر درختان شهر افتاده،آسمان دیگر آبی نیست،
خیابان که می روی،همه به هم نگاه خاصی دارند،چهره های عجیب زیاد می بینم،
کجا رفته آن محبت و صفا؟ صبح که پا از در بیرون می گذاشتی،اول رنگ و بوی خدا را همه جا می دیدی،
اما امروز انگار شیاطین پلیدی شان را مثل رنگ به در و دیوار پاشیده اند،
دل ها از هم دور شده،بنی آدم دیگر بنی اعضای یکدیگر نیستند! شاید هم دیگر بنی آدمی نمانده باشد!
دیگر نه با صدای خروس ها از خواب بیدار می شویم،نه با عطر نانی که پدر با دستان پینه بسته اش بر سر سفره می گذارد، بهشت را می گویی،گمانم آن هم  دیگر زیر پای مادران نباشد! که اکنون فرزندان و مادران هم دیگر آن قدر به هم نزدیک نیستند،
به جوانان که نگاه می کنم،از خود می پرسم:این ها فرزندان همان مردانی هستند که با نگاه شان سنگ را می شکافتند؟
این یکی گوشه ای سیگار به دست،دیگری در فکر فلان دختر،آن یکی مست از دنیا...دنیا...دنیا...نمی دانیم بعد از این دنیای ننگین،چه خواهد شد؟ اینجایی که در آن جز رنج و اجبار چیز دیگری نداریم،
.
.
.
راست گفت شاعر،انگار این روزها دنیا از خانه مان هم برایم کوچک تر شده...




نوع مطلب : دل نوشته ها، 
برچسب ها :